تبليغاتX
جاروگر
جاروگر

شعر و ادبیات


باغی آتش گرفته در چشمت

این غزل که به تعبیری غزل غزلهای دفتر«دختری با کلکسیون کبریت هایش » است با تمامی آن گم کردگی مصداق نزولش و پیدایش مصداق نزول غزل های سلیمانی نام را به رویای همه ی شاعران که به خجستگی در آغوش من تجسم و تبلور یافته  به مناسبت یک سالگی "ما"یمان پیشکش می کنم به سهیلای عزیزم.

باغی آتش گرفته درچشمت، شاه توتی است پاره ی دهن ات

دشمنی نیست بین ما الا، پوشش بی دلیل پیرهن ات

پشت در پشت عاشقت بودیم، من و شیراز و بلخ و نیشابور

تو بگو دفتر همه شعراست، گر سوالی کنند از وطن ات

کمرت استوای زن یعنی، سینه آتشفشان تن یعنی

مادرت کیست ، در کدام رحم؟ نقش بسته چم وخم بدن ات

می نشینم مگر تو رد بشوی، می دوم تا مگر که خسته شوی

 می کشم امتداد راهی را، به امید در آن قدم زدن ات

تو قدم می زنی، قدم من را تو نفس می کشی هوس من را

هوس لا بلای هر نفسم، قفس سینه و نفس زدن ات

تو اگر مرغ عشق من باشی، بازوانم بدون شک قفس اند

واقعاً حیف اگر که این آغوش، تنگ باشد برای پر زدن ات

شرح یک روح در دو تن حرف است، داستان دو روح و یک تن را

می نویسم اگر شبی تن من بخورد لحظه ای گره به تن ات

می روی هات را نمی بینم، نیستی هات را نمی خوابم

خواب و بیدار عصر هر شنبه می نشینم به شوق آمدنت

 

 

 

 

 

محمدرضا حاج رستم بیگلو-1384

جمعه سیزدهم آذر 1388  توسط کولی  |

 

عمونوروز

عمو نوروز نی می زد می یومد، پابه پا، تنها

عمونوروز اومد ، روز اومد ، آب شد برفا

عمونوروز زیر لب رجزمی خوند ومی یومد

هرازگاهی نمک می زد به زخمای ننه سرما

یهو می زد زیر بارون گل می کرد لبخندش

که یعنی بعدازاین یاجای تواینجاس،یاجای ما

عمو نوروز بود و حوچی پیروز یا فیروز

خلاصه تاخت می زد روز عیدو با شب یلدا

چپق برداشت، پک زد، دودشو با آه بیرون داد

یه فنجون قهوه خوردو گفت: اینه ماجرای ما

یک از اون شبای سرد بهمن بود، سردم بود

گرسنه بودم و عین یه زائو وقت دردم بود

سرم شد کاسه، مغزم عین جیوه لنگرک می زد

یه خط غم، در میون غصه تو قلبم قنبرک می زد

زمستون ابرو توی حوض خونه، من لگد می کرد

زمونه با بداش خوب، روزگارباخوبا بد می کرد

هوس کردم به جای قهرمان قصه ها باشم

برای ماهیا ، آب و واسه مرغا هوا باشم

دلم می خواست آلاچیق دختر کولیا باشم

رفیق بی سرو پاها و ژولی پولیا باشم

دلم می خواست بارون باشم اما توبیابونا

خیابون باشم اما زیر پای درب وداغونا

خوروسخون پاشم وتابوق سگ مستی کنم شاید

یه فکری هم به حال نحسی هستی کنم، شاید

برقصم با تموم لولیا ولوطیا وداش مشتی ها

ببوسم دخترای بندری رو توی کشتی ها

شبو از چشم شب پارو کنم، جارو کنم روزو

بشورم از تن آئینه ها این وهم مرموزو

ببافم تارو پود عمرمو با دست رویاهام

بخوابونم سر دنیارو روی بالش پاهام

کلاف بی سرم باهمسرم خوابید وشب سرشد

زنم زائید اما بچمون ازترس، دختر شد

زدم بیرون وسر از باغ انگوری درآوردم

به زور ارّه تاکستونو پاک از پا درآوردم

یه پشته هیزم از انگور شاهانی که خرمن شد

زدم کبریتو زیرش، آفت برفای بهمن شد

سحر خاکستری از تاک و تاکستون به دست اومد

که از اون جوجه ی ققنوس تابستون مست اومد

ذغال تاکو ده شب توی هاون خوب کوبیدم

تو آب جوش پختم ، آب شد رنگ ته دریا

دوات انداختم،برداشتم، برچهره مالیدم  

ببینیدم خودم رو رنگ کردم ای مسلمونا !!!

سری بی سقف شاید، بی کلاه اما محالاته

سرم ازبین سرها درنیومد که نیومد

تا یه تنگ شیشه با کلی شراب کهنه که تو شه

کشیدم رو سرم تا قامتم شد عین آقاها

دوتا منگوله ازگیلاس بسته به خودش از دم

خودش شنگوله و منگوله هاشم حبّه انگورا

ننم می گفت: خان جان! یچه خان باید پسر باشه

حریف دست کم ده قلچماق نرّه خر باشه

بهش گفتم : ننه یابوی گاری که نزائیده

ولش کن تا همینجا گوشه ی ابروش سائیده

زنه از ترس آل افتاده توی چلّه ی کرسی

چشات کوره؟ چرا احوالشو از من نمی پرسی؟

یه چیزی زیر لب بلغور کرد و مرد جادرجا

خر و پالون اون از کدخدایی موند ارث ما

خرم رو سر بریدم گوش تا گوش و نشستم روش

با پوستش تنبک و دف ساختم، خرخوبه یا اینا؟

با چشماش ساختم دوربین، شدم عکّاس باشی خان

زدم به دشت و عکس انداختم از بچه آهو ها

با دُمّش ساختم شلّا ق تا جلّاد شم، شاید

زمستونو بترسونم، بسوزه دومن ابرا

که شاید آسمون قصّه مون از غصّه خالی شه

باهار حالی به حال شه ، دوباره آ ب شن برفا

باهار اومد ولی با جیب خالی و پز عالی

کلاغو رنگ کرده می ده جای هدهد و مینا

 

محمدرضا حاج رستم بیگلو_فروردین1388

 

شنبه هفتم آذر 1388  توسط کولی  |

 

هرچه گفتند گویندگان پوست الف خاییدند

به نام واژه ویژه:نخستین هجا ، که نام نخستین آدمی ای بود ، که در پُندار خویش ، کیومرث[خدای کوهستان را، هنگام که او یکی بود و هیچ یکی جز او نبود] وا داشت تا بیضه بر ریواس بپاشد ، وفرجامینه ی این آمیزش جانی نباتی را، نخست مادرینه و پدرینه ی مردمی  بیانگارد[ مشیه ومشیانه]، چنانچه در همین سوداپریشی ، هفت هزار سال بی درنگ ، صدو بیست و چهارهزار رند از وطن گریخته بر در ارباب بی مروت همین خاور میانه، بر طبل پور ابراهیم بزنند هریکی بیش تر یا ژرف تراز دیگری ، گرته از توراتی بردارند که خود از گرده ی [میترا ومیشنا واوستا] تسمه کشیده بود. خو بگیرند مردم خاور بر این باور تا آنجاها که همیشه های هنوز وحتا هنوزهای همیشه، هرنوزاد سودای پیامبری را به دنیا می آیدو می خواهد آمد. که چه ؟!ـ که یکی از میانه به سزاواری، بشود بزرگواری چون " شیخنا دکتر رشید خان کاکاوند"که شیخیت وهم شوخی نفله ریخته های زیر پاهایش هستندوعنوان "دکترا" کمترین صلتِ آکادمي به درخوریِ سرزمینش است که کالبد از خاک جندی شاپور داردوطبابت در شکسته بندی شعر در آکادموس خویش دارد و گذشته از جسارت های خود در ادب وادبیات، همچنان وفادار به جمهوریت افلاطونی ، در حال اخراج شاعرانِ شاعر و شاعرِ شاعران است از "آرمان آکادموس  آزاداسلامی ".

وانگهی "رشادت"از نام کوچک، خانی ونجیب زادگی از سکنات مبارک، کاکایی وبرادر منشی های پارتی،از صمیمیت جوانان در دفترو دستک، وگریه های دل های سوخته بر زانوهای مشترک اش می ریزد، چنانکه برگ تاکستان در همین خزان و پاییزان.

حالی، این اراجیف نامه،مشقی است درمکتب ایشان، به پشتوانه ی اینکه ما نیز سازوکارِ[پورکانی ، رشادت پسندی،خانی ، برادری، شوخی وشیخیتی وملت و ملیتی را ]کم خوشه نچیدیم؛چه بسا ارادتمندی ما را پرشال دیده اید،پیاله وار.

که" محمد" را سر سپاری به ختم وحیانیت و نبوت وحدانیت جبرائیلی گبرائیلی،"رضا" را تغرب به ثامن الهرچه و ضامن الکبوتر،"حاج" را خضوع به تمامت دیانت ابراهیم مزاج،"رستم" راآستان بوسی فرهنگ فروهری وجغجغ جغجغه ی تاریخ، و"بیگلو" راپستانک سوابق ملی ، از زرّین روزگار فئودالیک و اریستوکراتانه ی سرزمینم ، زنگوله به پای در گل نشسته بستند تا سر افتاده زپا بالاتر گیرانده شود! وانگهی زنگوله بندان، نام را کافی دانسته بودند.

نیز ، نگهداشت ادب را وا می نهم به محضر حضرتش، تاهرکجا پای قلم از گلیم سلم درازی کرد، به قیچی خیاطی تنبیه شود، رحم نکنید استاد. جوهر قلم باید تاوان شتابزدگی پس دهد.درازی زبان جوهری ، ازآن خامه است، نه خامه به دست، این دست خامه نگیرد خامه بی دست نخواهد ماند، که حوادث را آبستنی روزگارمی اتفاقاند.

 

 

 

اماچه کنیم که هردو، تاپای خویش براین عرشه نهادیم، پذیرفتیم که درافتادن هایمان نیز، چون در گرفتن هایمان ادبیاتی باشد، کلماتی و فلواتی و نه البته صلواتی. چه کنیم که از"تمهیدات" تا"بوف کور"نبشته هایمان را نا نبشتگی بهتر.

چه ، نا نبشته هایمان خود نبشته ننبشته، بثّ الشکوی است وتاريخمان ،[بی هیچ مناقشه ای در مثال]، پی در پی تراژدی هایی است از قتل عام عطار ، گریز ناصرخسرو، مرگ سهل انگارانه ی دقیقی، شمع آجین کردن عین القضات، دست و زبان  بر کشیدن از منصور، سووشون، تکفیرپسر سینا، بردار کردن حسنک، رگ زنی ازامیر ، خانه نشینی های مصدق، مرداویجیدن یزدگرد، اسکندریدن جم ، ظهور بردیاهای دروغین و... که کم نیستند وهمگی روی هم قادسیه هایی هستنددر ذهن وحشت زده ی شیرازواصفهان در محاصرات تیمور و تموچین؛ و دیگر،ازباختر تا خاور،چنان بر این کثری باور خو گرفته بودیم که اگر نبودندچنگیزها وبوسهل ها و عمر سعد هاو اسکندر ،خود جوی کوچه هامان راسواحل فرات در قادسیه هایی انگاشتیم و به بهانه ی تعزیت، در نقش هایی رئال بازیگری کردیم تا خواهران یکدیگر را ربوده به اژدرهاک بسپریم؛از گرسنگی صلت!؟ از تشنگی کاسه ی زرّین بی نیازی، سپس مرثیه خواندیم و آموختیم چگونه"چه کنم ، چه کنم " را کاسه بسازیم!

باری، کشیدیم این بار زخم ها را به دوش؛ همیان به ریگ های "شبلی" انباشتیم، ابابیلیدیم. تا به رجم وانتفاضه"منزوی" ها را منزوی تر ، "هدایت" ها را خودکشی تر "پویندگی مختارانه غزاله ها"را چاوشی تر، غرفه خریده باشیم،نه البته "برجنات تجری تحتها الانهار" که بر همین کناره های جوی های تجری تحتهاالفاضلاب، حوریانی تصاحب کنیم از جنس همسرانمان که در بیست وچند سالگی، چنان پیرزنان قجر، مترّصد اند تا قهوه بخوردمان بدهند که چرا دیگر، شراب هایمان در خمره هاوخمره واره های اندام ایشان،جا نمی خواهد افتاد.کوالیات واِشربیات ومائداتی، آسمانی نِه، زمینی وزیر زمینی حتا نِه، پلشت و آغشته به زخم ها و خوره ها و در زندگی ها بخوریم وبیاشامیم که خورده باشیم وآشامیده باشیم؟!!تا پدرانمان همه ی غرامتِ همه ی همخوابگی ها بامادرانمان را ، از چشم های ما بستانند؛ تیغ در چشم ما کنند که هندوانه تر از چشم ما، چه خونی مباح می نماید، مجرم بدانندمان که چرا حسرت خوردیم که چرا به جای ایشان خدا با مادر ما نخوابید ، لاجرم صبحانه کوفت ، ناهار زهرمار و شام آخر یهودا شویم که خون خدا را به سی پاره نقره آب هندوانه وانمود شویم!

مذمّت تاریخ کنیم به جای دسر، بعد از غذا لیچار قیلوله کنیم که نسل پدرانمان، با نصرت ها و هدایت ها و صادقی ها و...چه ، چه هایی که نکردند! نیمچه نیچه ای بپنداریم خود راکه خیلی حواسمان هست که با خیل مردان بزرگ چه کردند؟

وانگهی!پهنه ی آزمون فراهم است؛ تاریخ با سرعت نور تکرار می شودتا بازهم سال های کوری از خود دور شده باشیم، آنقدر که دیگر یادآوری درد های مردهای بزرگ وزنان بزرگتر خوشبختی مان را سخت نکند. جناب استاد که این که چه، مثل ملخ به نبشته هایم را چه نوع جنون بدمنشانه ای تشخیص خواهی داد نمی دانم ، وچه دانم های بسیار است در گرفتاری های اندرونی احساساتم ،ما را چه می شود ؟ تاکی باهم بی هم؟تا کی در هم برهم ؟ تا کی غم زمانه؟!

استاد، دکتر،آقا، رفیق، هی دیگر نمی دانم چه صدایت کنم لابلای سوت های این قطار واژه که هم بشنوی و هم خودش باشد ؛ خودت باشی . رشید، دلاور ، دِلیر، آری چه دانم های بسیار است، من از کجابدانم که دهان بندی ما از این دریا کفی افیون بود ،کاش کمی هم پاد افیون، "تریاک چشم های تو تر کم نمی کنند/ بالا گرفته است دگر کار اعتیاد". عاری، آری، من عادت دارم ،معتادم ، محطاط اما نی اَم. معتادم اما نه تنها به پادزهر به زهر، به هرآنچه زهرو شگفتا تولیدات آستین و گرمابه و گلستان ، کشنده تر از تولیدات شانه های ضحاک است ؛

آری چه دانم ها عاری تر از افیون درمانی شده ، این یکی را اما می دانم که"منزوی" به اعتبار تاریخ وچنته ی مولانایی اش ،دریافته بود که باید مولوی واری را همه ی عمر به پس از شمس مولوی مشق پس دهد . ونیز می دانم که تو اینها را با حضور ذهن بهتری و کاربردی تری از بَری ، پس همه دلگیری اَم شاید باید از اشرافی باشد که بر اشراف تو بر چگونگی رندی و بی چگونگی های قلندری دارم . که دَرد ودُرد را آشنایی های مسبوقه داری و نزدیکی با دل های محروقه . باری شگفت از واکنش های داروغه وارت دارم. وچه می توانم گفت ؟ نمی توانم گفت ونمی توانم نگفت، که گفتنی ها را واکنش های شنونده می گویاند.

کسوت تو استادی است وراهنمایی ، باری درین کسوت اگرمحلِّ درددل هایی وترمینال گونه- گونگی جوانان ، هان ، هشدار! که شاعر محلِّ راز است، رشید جان که سال هاست درد دل گذارانت ، واگویی راز می کنند و ما هر گز به اندازه ی مثقال َ ذرةً با همه این شلختگی ها وا ندادیم تارازی از حلقه ی کسوت بیرون نشود . حدود حرمت کجاست ؟

بهتر از هر کسی می دانی که برف چهره و آتش درونم دماوندی است ومسلکم پابندی . دیوانه واری هایم منحصر به فرد است اینبار و تجربه هایم ضربدری . اما اندکی زیرکی ،زیر چیزکی نهفته دارم که پیش از رانده شدن حفظ فاصله کنم . اگرچه آمدن هایم مشمول بیش از چند مرتبه در خواست بوده و نیامدن هایم بی اینکه "نَیا" ! رشید خان جان که همین ندا نشان می دهد که اگر نقطه ای راز حتا جابجا شود از خانی تا جانی را راهی نیست ، زور می رساند آدمی را تادر شولای خانی، جانی ِ خان چوپانی شود .

این بدنامی مرا که تو نیز این روز ها بر آن صحّه می گذاری و هرازگاهی ، مسیر نگاهی را هی می کنی که پی من نباشد و حتا گاهی می آگاهی ته مانده ی سنگ صبور هایم را  به کدام صحّت وسلم ، کسی را چنان بر می آشوباند و بر می شگفتاند و چندین ماه چشمه ی اشک را نمی خشکاند ؟ گناه ما این بود که عاشقی را گناه نکردیم وپنهان نکردیم. اَرنِه چرا هوس بازان ریاکار، را آتش ِ ارشادو مصباح الهدایه ها را در نمی گیرد ؟ وانگهی ازاین همه هم چیزو شریک گناه ، یکی را ازبدگویان ِ من ، در بر نمی گیرد.

وزین همه معشوقه های اسیر در فسق شاعر، حتا یکی نست که این افشاگری های مزوّرانه را شهادت دهد؟ کدام یکی از هزارو یکی از همهرچگان اَم را سراغ داری به گواهی ؟ که به اغوای من گزیده شکوه کند ؟ که به آزار من خزیده نفله شود ؟

چه ؛ با این همه مردان با مدعا، هنوز دوستان یکرنگم در همین قطار دخترانی است که روزگاری هم قطار بوده اند. چه ایشان نیز به کاستی خود در دوستی و شرم از راستی من، بزرگوارانه مقرّند. و این جمله ایست که به یادگاراز همه ی ایشان[به تقریب] دارم :«تعریف تو ای شاعر، آنقدر بی ریا و دور انگار است از دوستی که در افسانه هاست انگار ، و آدم را به شک می اندازد. از اینرو ، رَکَب زدیم که مرکوب نباشیم .»

می بینی ! پس دیگر چه جای خراشی از توست بر دل ، مارا؟

گرفتم نخوت من ، خفه کننده ترین بوی مردان باشد ، دِماغ زندگی باکرگان را ، مگر کم تجربه می کنند عافیت را چون اینهمه همه و مگر کم خوش دارند عاقبت را کجدارو مریزانه چون حضرتعالی ؟! که حذر می دهی سفارش، مستعدّان جنون را. چهره ی من خود آنقدردیوغول وانه شده است که جز ماجرا جویان را به کاویدن کنج هایم ترغیب نکند ؛ لیک هرچه هستم مستم ومستی را یادآور. من همه عشقم رشید ، عشق!!! گرگ دهن آلوده ای که یوسف نه تنها ندریده که یوسف های بسیار،مصرّ به دریده شدن در مصرم را شکیب تاجایی کرده ام همواره ، که هریک گوشه ای وگونه ای ازمن بخراشند.

«هزاراشترمست آفریدم ازهرزن/ ولی نشدبه یکی هم کجاوه کج بزنم» ! و ایشانی که[همقطاران] هاله ای از" گفته درباره ها" نقل کذب ایشان است، واحوال نبوده ی شان ، آئینه ی عبرت می کنیدکه عابران راسلامت عبور دهید؛آری ، ایشان خودهنوز ،معبّران خواب های دوستی من اند ونفرتی هرگزگونه های احساسات ششماتی ام را نوازش نکرده از سویشان ؛ مشکل جای دیگری است: عیار درد هایم بالاتر از معیارهای قابل حدس است! و این مجابتان می کند که زیر ورو بزنید؟!ریگ های شبلی را کارآمدی بیازمائید، آری زیرا تنها شما می دانید که که را می زنید وچرا میزنید؟ مردم که همواره حلقه ی شمایان را جز باور نکرده اند . دوسال وچند جهنم دیگر که هیچ ، دو قرن وچند دیگر راسر درآخور خویش کنیم به دلخوشی یک دلبر این وزوزها نمی نشیند، شهید زنده دارم استاد. درنیمانشینی های حواری پرورتوهمین میانسال زنی که تنها شعر خوانی های این گرگ رابه دوربین مجهز است، از نزدیک ترین بستگان همین آخری های دو سال چند جهنم دو چند بهشت است. همین مهتای ماه تا که بی قابل تشبیه به حتا ماه بود وتشبیه او به ماه ارفاغ به ماه بود واجحاف به او. ارفاغیدنا واجحافیدنا! هم او که همدردی وهمدرکی وهمدرهرچگی های ما، غایتِ آرزوی آدمی ازاینها بوده است و دلم گرفته تر از اینست که همه این عربده ها جواب ندارد. که باید قول امثال تورا نیز به پای همه ی می گویند ها بزنم، می گویندهایم را به تو چه کسانی می گویند؟ آیا می گویند، هرگز با تو همپرداز در یک برهه نبوده ام. آیا می گویند از میان این قطار یکی تنها شایدمدّعی خیانت و خطا شود ازمن؟ که آن خودمنم ؟! آری، باری هرگز نه می گویند نه می فهمند نه می خواهند بفهمندوبگویندتان که این فریادها، فحّاشی های مولوی واری در هجران شمس واره ای است. او خود می داند و همه ی "او" هایم بهتراز کاسه های داغ تر از آش معاش می دانند که این کش و قوس ها و عشق پروری هاست و وفا وجفا و حتا خیانت هایش که فردای ادبیات است . واین سندی است بر زنده بودن عشق، زنده بودن شعر؛ شمایان دامن بالا ترک بکشید. قبایتان ،شولای متبرکتان ، خرقه ی طاماتی است ، خریدار لا طائلاتی است. تاب نجاست مجوسی ندارد . شما بروید از میان همه ی جوانان، تنها عدّه ای را از چنگ تعشّق و تعشّر نجات دهید که از قضا وجه تثنیه دارند،بدگویی کنید زخم هایی را که فرزندانتان نُچ نُچ وار خواهند خواند. که نچ نچ ِ ما به پدرانمان هنوز کفن خشک نکرده ، از سنگ زدن به در گذشتگان ادبیات . می شناسیدم ، می شناسیدم ، فباَیِّ الاءِ ربّکما تکذّبان؟!«منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن /منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن»

بیایید بگردید ، جاکلیدی هایتان را که  در مستی های جوانی گم کرده اید، در زخم های من با چارشاخی خِرمن به بادم دهید تا پیدا کنید بایدها را و فراموش کنید شایدها را.

کم به این ورطه کشاندندوتحمّل کردیم؟                            

 کم به ما اب ندادندولی گل کردیم؟

کم پراکنده شدیم از دم در های بهشت؟                             

به گناهی که نکردیم و قلم زودنوشت

کم مرا بر سر بازار ملامت کردند                               

کم نوشتیم ونخواندندو قضاوت کردند 

قضاوت ، که هرچه می کشیم دراین سوم جهان از هم است و قضاوت به هم. قضاوت تا قساوت را چند موی ماموت فاصله است ؟ که قاضی القضات سبزواری راتا عین القضات همدانی ، همچنان کهکشان ها حائل است ؛ واینک این « من » زهدان تاریخم که دردهای هرجایی ام از اسپرماتوزوییدهای شما دربستر زخم زبان ها حامله است. پدر درد های مردهای زرد شدید آقایان ، مبارک است و مبارک !!آن سیاه برزنگی است که دیروز لاله زار را محلّ مراودات شبانه و عاشقانه کرده بودو در لودگی هایش زخم ها را زیر میزی نشان پدر می داد.

و امروز! مبارک! رئیس الوزرای اقصای دور است، که به میز بانی مرداویج ، در سعد آباد انار ساوه می خورد ، خَمار باده میکشد و عنقریب می رسد به فرودگاه تا پلّه های بوئینگ را سان ببیند! شمایان مواظب مبارک های دلتان باشید که با هیتلر کوچولوهایتان کنار بیاید . که لاله زار جعبه ی جادویی ، پژمرده نگرددتان که جام جم، ساعت شنبه منتظرتر شود ودلهره ی تائیس را دلارامی کند. که این یک گام و دو هوای باقیمانده تاصبح سرنیاید. سینه هاتان نچاید کسی ژاژ نخاید. نشاید، نباید ...و این "نون" پیشبند محرومیت است که سهم همه در حلقوم یک نفر را روی یقه  اش نریزاند. ایمن باشید ،ایمن که من پسبندی دارم از جاروی جادوگر ، حال آنکه خود موشی هستم که به سوراخ در نمیتوانم شد . « با ما منشین اگرنه بدنام شوی»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

محمدرضا حاج رستم بیگلو ـ  آذرماه 1387     

چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388  توسط کولی  |

 

کدام مرد تو را زیر پر گرفته مگر؟

که دست می کشی از من، کدام مرد مگر،

تورا به قدر من از شعر می کند لبریز؟

و بیت هاش به اسم تو می شود منجر

کدام بیت؟ چه حرفی تورا مردد کرد؟

کدام شاید و اما ؟ کدام گرچه ، اگر؟

تو کی به شاعر خود سر سپردی و هرگز

به هیچ مرد غریبه، به هیچ مرد دگر؟

 


و من که گیسوی تو بیت های خیسم بود

و هر چه بود برای تو بود... در آخر

تپانچه روی سرم شعر مرگ زمزمه کرد

و آرزوی تو گورم شد ونشستم بر،

سر مزار خودم تا به خاک بسپارم

هر آنچه مانده از این آتش تو، خاکستر

 

 

 

 

محمدرضا حاج رستم بیگلو-1376

 

 

 

چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388  توسط کولی  |

 

تقویم روی میز ورق خورد، ابتدا

در صفحه ای سفید نشان داد شنبه را

شنبه تو آمدی به سراغم که هفته را

با تو قدم زنان بروم تا به انتها

شنبه شبیه یک گل سرخ است، یک بهار

اما شبش چه زود رسید و چه بی صدا

شب پشت شنبه یک عدد یک نوشت و رفت

یکشنبه را گذاشت میان من و شما

یکشنبه در نگاه تو افتاد عکس من

یک شنبه دوست داشتنی بود بین ما

چرخید بادو صفحه ی بعدی که باز شد

افتاد سایه ی من و تو بر دوشنبه ها

چیزی به نام  روز دوشنبه که داد زد

آیا چه می کنید در اینجا ؟ شما دو تا!

دستت رها شد از من و دیدم که رفته ای

من مانده بودم از همه ی روز ها جدا

بر گشتم از کنار سه شنبه که شعر را

از نو بگویم و برسانم به انتها

دیدم غروب جمعه تو را دار می زند

در منتها الیه غزل روی بیت ها

 


تقویم ها که شنبه ندارد ، کدام روز

آغاز می کند پس ازاین هفته ی مرا

محمدرضا حاج رستم بیگلو-1378

چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388  توسط کولی  |

 

من پشت پلک های خودم گریه می کنم

شب را در انتهای خودم گریه می کنم

من در اتاق مرده و رویش ملافه ایست

من مرده در عزای خودم گریه می کنم

خود را کنار مرگ به پایان رسانده ام

حالا از ابتدای خودم گریه می کنم

 


نامه نوشتم، ازتو به خود، گفتم ام:- بیا!

در نامه ات برای خودم گریه می کنم

می گویم: آه نامه رسیده، بیا برو!

افتاده ام به پای خودم گریه می کنم

این نامه مملو ازمه و ابراست بی جهت

در پشت پلک های خودم گریه می کنم

من می رود سراغ خودش را بگیردو

من پشت رد پای خودم گریه می کنم

باران گرفته صحن اتاق مرا، بخند

از شوق، پابه پای خودم گریه می کنم

 

 

 

 

 

محمدرضا حاج رستم بیگلو-1376

 

چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388  توسط کولی  |

 

کنار پنجره ی شنبه عصر شهریور

تو عاشقم شده بودی که ناگهان دفتر

پر از پرنده ی آبی شد ودو مرغابی

مرا به سمت  تو بردندو... بعد ار آن دیگر

کسی درون اتاقم ندیده است مرا

و پاک گم شده ام در سفیدی دفتر

 

کلاف شعر من و گیسوان تو... اما

گره نخورد دراین شنبه ها به یکدیگر

بدون اینکه لگد کرده باشی ام حتا

بدون اینکه صدا کرده باشی ام دیگر

مرا که گم شده بودم ندیده رد شده ای

کدام مرد تورا زیر پر گرفته مگر؟

 


و بعد ازآن همه ی صفحه ها سیاه شدند

و هیچ چیز نماند از سفیدی دفتر

که من سراغ خودم را بگیرم و بروم

سر مزار خودم روی مصرع آخر

وآن جنازه من بود با دو مرغابی

کمی نه بیشتر از خانه ی تو آنسوتر

 

 

محمدرضا حاج رستم بیگلو-1377

چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388  توسط کولی  |

 

مونالیزاترین اخم تو لبخند آرزو دارد

که اردک، زشت و زیبا خولیایی های قو دارد

تو از شمسی ترین منظومه مولاناترین بزمی

 که تالار تنت دو مطرب مهتاب رو دارد

دوتادل داری و هر دل دوتا دهلیزوهر دهلیز

هزاران شاتقی زندانی دخترعمو دارد

و من آنقدر گفتم تا که نامت رفت یادت چیست

که مهتا لافتی الّا اگر این دست مو دارد

به خواهرزاده ی قیصر که پیش از زندگی مرده

بگو این سنگ قبر ازجنگ دایی با عمو دارد

کمال الملک در آنسو ترین آئینه ها گم شد

در این سو شاعر آیا دلبری ائینه رو دارد؟

 ببینم! آیدا، آیدا که  می گویند این زن بود

همان که هرچه دارد ازهمین زن شاملو دارد؟

برای آیدا آئینه دیگر جای امنی نیست

که دیگر گونه مردی آنک،اندک قصد او دارد

عیال حاج سیّد مصطفی با مرتضی خوابید

هنر در شقّ هفتم رو ندارد آبرو دارد؟

بگو، باشد ، ببار ای ابر، بر دریا ببار، امّا

قنات از تشنگی دست گدایی سوی جو دارد

قنات از تشنگی صف بسته بر هامون ببار ای ابر

بترس از کینه ی چاهی که عمری سر به تو دارد

به سروانتس بگو این آسیاب از باد اگر افتاد

یقین با خون شاهی آسیابانش وضو دارد

شب تاریک وبیم موج حافظ یادتان باشد

روایت نکته ای باریک تر از تارمو دارد

به کشتی شک کنید، این کشتی از آن شب

که دریا را سواری داده، اسرار مگو دارد

که کشتی را اگر نوح است کشتیبان به خشکی هم

کسی را مثل حافظ دیده باشد، های و هو دارد

بگو دلکنده ی ِ ورد طلسم آکنده، جریان چیست؟!

که تنها از پلنگ این ماه عکسی بر پتو دارد ؟

طلسم آکنده ی دلکنده ، فال قهوه می گیری؟!

که تا کی بوسه ی کشدار عاشق رنگ و بو دارد؟!

سر اسرار را دیدی هویدا، روی دار آیا

هنوز آئینه ترس از چهره های روبرو دارد

بگو تعبیر شاه خشت بعد از بی بی دل چیست؟

چرا سرباز گشنیز این همه ترس از دولو دارد

چرا در پرده خوانی های کافه نادری، نصرت

دودستی تیشه را بر تارک لیلی فرود آرد؟

و در نامه نگاری ها نگار از نامه جا مانده

ودیو از وانه ترسیده است و راه از هیچ سو دارد؟  

تو هم آئینه رویا، خائنا، یا مثل مهتا یا

سهیلایانه لبخنداخم هایت سمت و سو دارد  

نه رابین هودتر از چشم هایت قهرمانی هست

نه دل بستن به این لندن ترین تن پرس وجو دارد

و تنها منع جدی تنگی پیراهن عمر است

دل هر دکمه ای جا دکمه ای را آرزو دارد

لب پیراهنت را روی فریاد تنت واکن

که تصمیم فرار از من به عنوان گلو دارد

مونا شاید موناوندی کند، مهتا بتاباند

شکر در اخم این را، خنده های تلخ او دارد

تو لبخندی ومن اخم، این مونالیزاترین ها را

داوینچی در قلم مو های رنگی جست و جو دارد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

محمدرضا حاج رستم بیگلو _1387

چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388  توسط کولی  |

 

سلام


به تو ای آینه از خسته ترین قاب، سلام


گل نیلوفر خوابیده به مرداب، سلام


ای دو چشم تو دوتا شیخ ابوالعشوه ی ترک


مست قیلوله و لم داده به محراب ، سلام


آخرین نسل به جامانده ی ترسابچگان


مغ هندوی از آتش زده سرخاب، سلام

 
ای همه روی تو، ابروی توازبوی تومست


چشم آهوی تو و خوی تو نایاب، سلام


مژه در مژه که نه پنجه ی پنجاه پلنگ


پرقوی سر مویت دم سنجاب، سلام


لف و نشر دو لبت غرق در ایجاز نمک


قدو بالای تو سرمصدر اطناب، سلام


ای هم آغوشی ما، دیو در آغوش پری


رقص ماهی بچه در قلعه ای از آب، سلام


بهترین حالت ممکن شدن امر محال


سر به گرداب قرار سر نوّاب، سلام


پابه پا شاه و گدا، شاه تو، من هم که گدا


مرگ بر جمله رعایا و به ارباب سلام

 
معتکف در دهنت هر چه که دندان طلبه


به سخنران زبان ، مرجع طلاب، سلام


در گره خوردگی مرز نگاه من وتو


شمع می گفت به آن گوهر شب تاب، سلام


در بیامیز و نیاویز به آن ابروی کج


چشم توماهی و ابروی تو قلاب، سلام


چشم اگر دید تو را سجده ی واجب دارد


پلک می افتد و می گوید در خواب، سلام

 

پیشکش به رویاترین زنانه ی این روزها: سهیلا عبدالمحمدی

چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388  توسط کولی  |

 

جوجه اردک زشت؛ نامه ای به پدرم

آی پدر، پدر، پدر، که نیمی از مردم دنیا به یک نفر می گویند " پدر" و من تنها به نیمی از تو می توانم بگویم : " پدر!"

پدر به من بگو: " آیا در آن اتاق گچی، که مثل مردمک چشم مرده ها سرد است، و مثل آخر شب های شهر، بسته وخلوت، صدای نی لبکی راشنیده ای؟ که از دیارپری های ترس وتنهایی، به سوی اعتمادهای آجری خوابگاه هاو لالای کوکی ساعت ها وهسته های شیشه ای نور پیش می آید؟ و قلب های کوچک بازیگوش از حس گریه می ترکند."

پدر، شما خیلی بزرگواریدها...!، پدر!

اوراببخشید،اوراکه مجنون خیابانی بیش نیست، اما بهلول وارجام شوکرانش راسقراطیده ودرخریت محض می ملانصرالدیند.

اوراکه عشق را همواره وتاهرکجا که حماقت بنماید، ریسک می کند. اوراکه دیواری کوتاه تر از معامله پرطرفدار آخوندها دارد. او را که هر کس ، هر جا، هرگاه ،دیواری برای یواشکی چیز کردن لازم دارد دیوار او مانند" سوراخ فوری " ِ "پلنگ صورتی" خودش را جلو می اندازد.

اورا که سالهاست مرده و در عوالم فوق ملکوتی و فوق کوانتومی مرگ، روح خویش را متشکل از ذرات " نانو" می بیند و در این اثنا همین که دارد می میردو می جامد و می شوکراند، ازجهان مُثُل افلاطونی اش به در آمده واز همان جا بر تمامی سایه های زنده وزنده های سایه، حسرت می خورد و می بیند که دستش ؛ دست سایه اش از دنیا کوتاه است. سایه های خوشبخت را می بیند که سایه ی نان را در سایه ی پنیر لقمه می کنند وبه خورد سایه شان می دهند.

سپس در کسوتی :[اهورایی ، روحانیایی ،الوهیتیایی ] سایه ی خدای را شکر می گویند.

پدر دستم به سایه ی دامنتان ! به دامن سایه تان! پدر این صاحب سایه، خیلی خیلی مرده تر ازاینهاست که خودش ، خودش را ببخشایاند.

...غریب تر ازاین هاست که خودش را بآشنایاند.

این غربت چیست؟ غربت آیا :" پدرم خایه ی بط را به زیر مرغ خانگی نهاد، اکنون جوجه بط در آب شده و می گوید : پدر من اکنون دریا می بینم مرکب من شده است " است؟

غربت، آیا واژه ای به ریخت ومعنا پست مدرن نیست که با همه ی فحش های داده و خورده اش، برای هیچکس جز خود غریب ، غربتاندنی نیست؟

غربت، آیا آن جوجه اردک یا بطچه ی زشت نیست که همه ی کودکی را مردازاین غصّه" که چرامثل بقیه نیست؟"

غربت، آیا دردی است دردو گوشه ی مخم که می خواهد ازهمان بالا، از زیر سقف جمجمه، دو شاخ زبر و نیم سوخته و کبیسه را، از تو، از درون فرو کند، تا ازمغزم رد کند واز چشم هایم بزند بیرون .

غربتاندن،غربتیدن وهمه ی مشتقات آن آیا جدا ازینکه می تواننددرامتداد هم، پارودی هم،نیزباشند، همگی روی غریب تأثیر مشابه دارند؟

وآیا همگی پدر، عین زخم، عین خوره، عین زخم هایی عین خوره، درست مثل در زندگی و آیا در زندگی این شاخ های نیست که می خورند و می تراشند؟

غربت، آیا ریگی میان همه ی قلوه سنگ ها نیست ، که منهای ریگی اش یا به روایتی گل بودنش، ازهرچه سنگ قلوه تر است که شبلی می زند؟

چه ؛ او می داند که را می زند؟ و چرا می زند؟!

پدر!غریبی ام، سایه ی غریبی ام، حتا غریبی سایه ام را دل بسوزان پدر! ببینم غربت ، آیا شمع هایی نیستند که پس از ارتقا به درجات عالیه ی وقاحت، [ به پاس سوزانیدن پرهای پروانه ها در تاریخ، وایفای رل سراب نور] دیگر آنقدر رفیع می گردند که شیرمرد تمهیدات "عین القضات " را در همان همدان ودر همین سی وسه سالگی ها، آجین می کنند؟

پدر...؟ قلندر...؟ که هرچه بود ازتو بود واینک هرآنچه هست از آن توست!!! ما "از آن " نداریم، همه ی آنات کائنات ازآن تو و توهاست وما "ازآن" و"آن" خود راهدر داده ایم. خام آنیّتی وآن خامیّتی بودیم پدر! " ازآن" خودرا ازآن لحظه که اذان خود را در گوش من ریختی ، در کاسه ی واژه ریختیم که تازه در ابتدا هم بود.

آی پدر! حضرت خواجه ی صراحی پنهان کشیده ی، مردم اش دفترانگاریده ی در لباس فقر کار اهل دولت کرده ی شیرازی گول مالید سر مارابس که از این "آن" شعر گفت، وآن "آن".

آری پدر! و ما انقدر این سراب را باورتر از آب کردیم که دریک رفع تشنگی کردن آنی، غرق شدیم و دیگر نه آن این را دیدیم نه این آن را در یابیدیم.

ای تو در کشتی من رفته به خواب/ آب را دیدی نگر در آبِ آب

پدر! نه مگر قرار بود :« چونکه من از دست شدم، در ره من شیشه منهی و دست منهی بر دهنم» که : «من نه منم، نه من منم» هایم زودتر فروکش کند. پدر نه مگر فریب، غمزه، نیرنگ، اغوا، سیب، گندم، خیروشر، مارا به این روز انداخت.

تو عفو کن که تازه می خواستم شفاعت نیز بکنی !

اشراق پدر، اشراق، اشراق شرقی ، اشراق میترایی چه مستتر در روشنفکری "یوگا" ، چه مختصر در داستانواره های "یهودا" پدر مارا درآورد پدر!

این اشراق میترایی چه می گوید؟ پدر؟ ها ؟ چه می گوید؟

که چه از" سوشیانت ها" و "امشاسپندان" و" شبانان" و چه از آیات عظام در تأویل "قرآن" می شنویم اش،هم اینکه زمین بشقاب نیست والبته کمی کره است رانمی داند و هم اینکه در کائنات ثانی: big bang دوم بسر می بریم را می داند که :[فرشتگان گفتند: اشتباه گذشته را تکرار می کنی ؟]

غربت، آیا جوهری متحرک است در صدری ترین برنج ها که چون ملّایی می بلعدش به ساحت ناخودآگاه جمعی [ملا صدرا] می پیوندد، تا دردهایش مشترک بشوند. تا " شاملو" بتواند به همین راحتی از برشت بدزدد، به همین راحتی که ناخودآگاه [یونگی] ِ ملّااز جوهر ودر جوهر متحرک و محرک است ودر دو گوشه ی مخ اش مثل مخ من، از فریادهای آیدا در آینه شاخ در بیاورد و آیدا نیز پینوکیو وار، به جای دماغ اما شاخ هایی در دیس دربیاورد از ترس شنیدن صدای فریاد خودش از دیدن دو گوشه ی مخ احمدکش، آیدا درآینه شاخ دربیاوردیسد،سرود شاخیدنی درآتش بخواند.خبر به احمدک برسدکه آیا می داند که آیدارا نیز، حتا، دیگر گونه مردی آنک ...؟! که در دیس برنج صدری دشاخینه تعارف می کند.

لیک ؛ شاملو اهل شام است و از تیره ی لولو، اما آیدا اهل شاخ است و از طایفه ی هلو! حال آنکه لولو همان دیگر گونه مردی است که شام شاملو را برده و خورده و آنک آمده است تا همه ی ممه های آیدا را هم به در آینه ببرد، پدر!

پدر، اما با همه ی این وراجی ها حتا اگر بر چارده روایت قرآن زبر بخوانی، عشقت کی رسد به فریاد؟

چه شد پدر؟ چه شد که نشد سایه ی خایه ی شمارا در سایه سار خشتک متبرّکتان بیابم و بمالم پدر؛ پدر این خایه مالی ها را نایابی به پر شال است ها!!!

پدر، امشب یبا اندر دل آتش درآ! / دیوانه شو، پروانه شو

پدر، که پسرت همه ی عمر اداره چی گری و ظروف چی گری وجوب چی گری کرده هوس چند روز سوته دلی قحبه های سرزمین میترا را دارد؛

آری ، سرانجام پسرت آئینه ی عبرت کن واین همه به هم نریز که چه خواهد شد. نگران نباش ، نگران فرداها اینهمه نباش.

به زودی می آید؛ کسی چه می داند؟ شاید همین جمعه پس از فیلم سینمایی شبکه یک یا پس از فوتبال شبکه ی (دو به بعد) بیاید، «کسی که مثل هیچکس نیست» و کلّه ی طاسش از لامپ مسجد گوهردشت سبزتراست.

می آید تا عذر غنودگی ده قرنی اش رابه خون زن بارگانی چون من ویزید جبران کند. تازه او هم که نیاید، بلوریها می آیندو تا دیدند که تخم گاو مش حسن راهم نمی توانند از روی نوار 135mm بخورند می آیند سراغ من و وای اگر تخم خر ملانصرالدین دزدیده شود، دیگر چه زیرمرغ خواهی نهاد و چگونه جوجه بط در آب خواهی کرد؟ جوجه اردک زشت نخواهی داشت و به تبع آن "قو" ؛ قوی عجیبی که آدم گیج میشه، قوی تنهایی که همیشه می خواهد فریبنده بزاید و فریبا بمیرد.و شب مرگ،تنها نشیند به موجی و برود گوشه ای دوروتنها بمیرد ودرآن گوشه چندان غزل خواند آنشب که خود در میان غزل ها بمیرد.

البته گروهی از جمله خودم ، بر اینند که این مرغ شیدا کجا عاشقی کرد، همانجا بمیرد. پس برو و به جادوگر جارونشین فروید بگو: نگوید اجّی و بلوار رستاخیز را صحرا نکندکه این قوی طفلکی نتواند برود آنجا بمیرد بلکه بگذارد بتواند برود آنجا بمیرد.

که بمیرد؛ و ازین خاک برآید و سماوات ببیند ، وزین نفس که مرد همه روح پذیرد. نخموشد. که مولانا هم می دانسته که خموشی دم مرگ است پس باید چندین غزل خواند آن شب که خاموش نمیرد.

پدر! من نمی دانم چه ام است، فقط می دانم که شمع رو به بادم که ته ام هم باد می دهد. دردی است غیر مردن کانرا دوا نباشد. پس تو برو سر بنه به بالین تنها مرارها کن. مرا رها کن تا خشک شوم و از حسادت بمیرم که چرا لباس های زیر بر بند رخت حالی به حالی می شوند. وتو ای پدر که تاجر وبازرگان خوبی شده ای برو وبگو فلانی گفت:

                                                     این روا باشد شما در بند رخت

                                                     من ولی در حسرت یک بند رخت

خسته از لطف پدر گشته ام می خواهم

تا که خود خواسته اینبار به چاهم ببرید.

 

به پدرهایی که درست مثل پدرهای کافکا پدرش را در می آوردند.

 

 

 

 

محمدرضا حاج رستم بیگلو-1387

 

چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388  توسط کولی  |

 

 

 

 

باغی آتش گرفته در چشمت
عمونوروز
هرچه گفتند گویندگان پوست الف خاییدند

 

آذر 1388
خرداد 1388

 

 

صحرا ( جورچین بهانه ها ...)
سید جعفر عزیزی ( چشمان تو شناسنامه ی من است )
وحيد نجفی ( غزل الف ميم روز )
انجمن عطار نیشابوری ( نیشابور )
محمد دارایی عزیز ( انگورهای پا به شراب )
یوسف عزیز ( تاریخ و آینده )
یاشار عزیز ( بی کسی و تنهایی )
نوید و مهران عزیز ( منو رها کن از این فکر تنهایی )
حمید عزیز ( عزیز دل )
رهگذر ( موج مجنون )
پویای عزیز ( آفتابگردون سفید )
مسعود عزیز ( آخرین وسوسه )
تک سلولی ( بدون انقضا )
آدمیزاد ( زندگی )
رسول عزیز ( نغمه ی درد )
حامد خداورديان ( خاكروبه كاغذی )
نادر جابری عزيز ( طنين دل )
حمدالله لطفی عزيز ( شبانه های بی تو )
هوشنگ حبيبي ( پياده رو )
حسام رمضان زاده ( رباعی )

 

 

RSS 2.0