|
عمو نوروز نی می زد می یومد، پابه پا، تنها
عمونوروز اومد ، روز اومد ، آب شد برفا
عمونوروز زیر لب رجزمی خوند ومی یومد
هرازگاهی نمک می زد به زخمای ننه سرما
یهو می زد زیر بارون گل می کرد لبخندش
که یعنی بعدازاین یاجای تواینجاس،یاجای ما
عمو نوروز بود و حوچی پیروز یا فیروز
خلاصه تاخت می زد روز عیدو با شب یلدا
چپق برداشت، پک زد، دودشو با آه بیرون داد
یه فنجون قهوه خوردو گفت: اینه ماجرای ما
یک از اون شبای سرد بهمن بود، سردم بود
گرسنه بودم و عین یه زائو وقت دردم بود
سرم شد کاسه، مغزم عین جیوه لنگرک می زد
یه خط غم، در میون غصه تو قلبم قنبرک می زد
زمستون ابرو توی حوض خونه، من لگد می کرد
زمونه با بداش خوب، روزگارباخوبا بد می کرد
هوس کردم به جای قهرمان قصه ها باشم
برای ماهیا ، آب و واسه مرغا هوا باشم
دلم می خواست آلاچیق دختر کولیا باشم
رفیق بی سرو پاها و ژولی پولیا باشم
دلم می خواست بارون باشم اما توبیابونا
خیابون باشم اما زیر پای درب وداغونا
خوروسخون پاشم وتابوق سگ مستی کنم شاید
یه فکری هم به حال نحسی هستی کنم، شاید
برقصم با تموم لولیا ولوطیا وداش مشتی ها
ببوسم دخترای بندری رو توی کشتی ها
شبو از چشم شب پارو کنم، جارو کنم روزو
بشورم از تن آئینه ها این وهم مرموزو
ببافم تارو پود عمرمو با دست رویاهام
بخوابونم سر دنیارو روی بالش پاهام
کلاف بی سرم باهمسرم خوابید وشب سرشد
زنم زائید اما بچمون ازترس، دختر شد
زدم بیرون وسر از باغ انگوری درآوردم
به زور ارّه تاکستونو پاک از پا درآوردم
یه پشته هیزم از انگور شاهانی که خرمن شد
زدم کبریتو زیرش، آفت برفای بهمن شد
سحر خاکستری از تاک و تاکستون به دست اومد
که از اون جوجه ی ققنوس تابستون مست اومد
ذغال تاکو ده شب توی هاون خوب کوبیدم
تو آب جوش پختم ، آب شد رنگ ته دریا
دوات انداختم،برداشتم، برچهره مالیدم
ببینیدم خودم رو رنگ کردم ای مسلمونا !!!
سری بی سقف شاید، بی کلاه اما محالاته
سرم ازبین سرها درنیومد که نیومد
تا یه تنگ شیشه با کلی شراب کهنه که تو شه
کشیدم رو سرم تا قامتم شد عین آقاها
دوتا منگوله ازگیلاس بسته به خودش از دم
خودش شنگوله و منگوله هاشم حبّه انگورا
ننم می گفت: خان جان! یچه خان باید پسر باشه
حریف دست کم ده قلچماق نرّه خر باشه
بهش گفتم : ننه یابوی گاری که نزائیده
ولش کن تا همینجا گوشه ی ابروش سائیده
زنه از ترس آل افتاده توی چلّه ی کرسی
چشات کوره؟ چرا احوالشو از من نمی پرسی؟
یه چیزی زیر لب بلغور کرد و مرد جادرجا
خر و پالون اون از کدخدایی موند ارث ما
خرم رو سر بریدم گوش تا گوش و نشستم روش
با پوستش تنبک و دف ساختم، خرخوبه یا اینا؟
با چشماش ساختم دوربین، شدم عکّاس باشی خان
زدم به دشت و عکس انداختم از بچه آهو ها
با دُمّش ساختم شلّا ق تا جلّاد شم، شاید
زمستونو بترسونم، بسوزه دومن ابرا
که شاید آسمون قصّه مون از غصّه خالی شه
باهار حالی به حال شه ، دوباره آ ب شن برفا
باهار اومد ولی با جیب خالی و پز عالی
کلاغو رنگ کرده می ده جای هدهد و مینا
محمدرضا حاج رستم بیگلو_فروردین1388
|